خرید بک لینک
آمد کبریت بر آتشیگفت برون آ بر من دلبر صورت من صورت تو نیست لیک جمله توام صورت من چون غطا صورت و معنی تو شوم چون رسی محو شود صورت من در لقا آتش گفتش که برون آمدم از خود خود روی بپوشم چرا هین بستان از من تبلیغ کن بر همه اصحاب و همه اقربا کوه اگر هست چو کاهش بکش داده امت من صفت کهربا کاه ربای من که می کشد نه از عدم آوردم کوه حرا در دل تو جمله منم سر به سر سوی دل خویش بیا مرحبا دلبرم و دل برم ایرا که هست جوهر دل زاده ز دریای ما نقل کنم ور نکنم سایه را سایه من کی بود از من جدا لیک ز جایش ببرم تا شود وصلت او ظاهر وقت جلا تا که بداند که او فرع ماست تا که جدا گردد او از عدا رو بر ساقی و شنو باقیش تات بگوید به زبان بقا 251 پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا از من و ما بگذر و زوتر بیا پیشتر آ درگذر از ما و من پیشتر آ تا نه تو باشی نه ما کبر و تکبر بگذار و بگیر در عوض کبر چنین کبریا گفت الست و تو بگفتی بلی شکر بلی چیست کشیدن بلا سر بلی چیست که یعنی منم حلقه زن درگه فقر و فنا هم برو از جا و هم از جا مرو جا ز کجا حضرت بی جا کجا پاک شو از خویش و همه خاک شو تا که ز خاک تو بروید گیا ور چو گیا خشک شوی خوش بسوز تا که ز سوز تو فروزد ضیا ور شوی از سوز چو خاکستری باشد خاکستر تو کیمیا بنگر در غیب چه سان کیمیاست کو ز کف خاک بسازد تو را از کف دریا بنگارد زمین دود سیه را بنگارد سما لقمه نان را مدد جان کند باد نفس را دهد این علم ها پیش چنین کار و کیا جان بده فقر به جان داند جود و سخا جان پر از علت او را دهی جان بستانی خوش و بی منتها بس کنم این گفتن و خامش کنم در خمشی به سخن جان فزا 252 نذر کند یار که امشب تو را خواب نباشد ز طمع برتر آ حفظ دماغ آن مدمغ بود چونک سهر باید یار مرا هست دماغ تو چو زیت چراغ هست چراغ تن ما بی وفا گر دبه پرزیت بود سود نیست صبح شود گشت چراغت فنا دعوت خورشید به از زیت تو چند چراغ ارزد آن یک صلا چشم خوشش را ابدا خواب نیست مست کند چشم همه خلق را جمله بخسپند و تبسم کند چشم خوشش بر خلل چشم ها پس لمن الملک برآید به چرخ کو ملکان خوش زرین قبا کو امرا کو وزرا کو مهان بهر بلادالله حافظ کجا اهل علم چون شد و اهل قلم دیو نیابی تو به دیوان سرا

برچسب: نویسنده: yaser تاريخ: پنجشنبه 2 خرداد 1392 ساعت: 11:52

از برای صلاح مجنون را بازخوان ای حکیم افسون را از برای علاج بی خبری درج کن در نبیذ افیون را چون نداری خلاص بی چون شو تا ببینی جمال بی چون را دل پرخون ببین تو ای ساقی درده آن جام لعل چون خون را زانک عقل از برای مادونی سجده آرد ز حرص هر دون را باده خواران به نیم جو نخرند این دو قرص درست گردون را نخوت عشق را ز مجنون پرس تا که در سر چهاست مجنون را گمرهی های عشق بردرد صد هزاران طریق و قانون را ای صبا تو برو بگو از من از کرم بحر در مکنون را گر چه از خشم گفته ای نکنم روح بخش این حماء مسنون را شمس تبریز موسی عهدی در فراقت مدارهارون را 246 صد دهل می زنند در دل ما بانگ آن بشنویم ما فردا پنبه در گوش و موی در چشمست غم فردا و وسوسه سودا آتش عشق زن در این پنبه همچو حلاج و همچو اهل صفا آتش و پنبه را چه می داری این دو ضدند و ضد نکرد بقا چون ملاقات عشق نزدیکست خوش لقا شو برای روز لقا مرگ ما شادی و ملاقاتست گر تو را ماتمست رو زین جا چونک زندان ماست این دنیا عیش باشد خراب زندان ها آنک زندان او چنین خوش بود چون بود مجلس جهان آرا تو وفا را مجو در این زندان که در این جا وفا نکرد وفا 247 بانگ تسبیح بشنو از بالا پس تو هم سبح اسمه الاعلی گل و سنبل چرد دلت چون یافت مرغزاری که اخرج المرعی یعلم الجهر نقش این آهوست ناف مشکین او و مایخفی نفس آهوان او چو رسید روح را سوی مرغزار هدی تشنه را کی بود فراموشی چون سنقرئک فلا تنسی 248 گوش من منتظر پیام تو را جان به جان جسته یک سلام تو را در دلم خون شوق می جوشد منتظر بوی جوش جام تو را ای ز شیرینی و دلاویزی دانه حاجت نبوده دام تو را کرده شاهان نثار تاج و کمر مر قبای کمین غلام تو را ز اول عشق من گمان بردم که تصور کنم ختام تو را سلسله ام کن به پای اشتر بند من طمع کی کنم سنام تو را آنک شیری ز لطف تو خوردست مرگ بیند یقین فطام تو را به حق آن زبان کاشف غیب که به گوشم رسان پیام تو را به حق آن سرای دولت بخش بنمایم ز دور بام تو را گر سر از سجده تو سود کند چه زیانست لطف عام تو را شمس تبریز این دل آشفته بر جگر بسته است نام تو را 249

برچسب: نویسنده: yaser تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت: 23:08

صفحه بندی