از برای صلاح مجنون را بازخوان ای حکیم افسون را
از برای علاج بی خبری درج کن در نبیذ افیون را
چون نداری خلاص بی چون شو تا ببینی جمال بی چون را
دل پرخون ببین تو ای ساقی درده آن جام لعل چون خون را
زانک عقل از برای مادونی سجده آرد ز حرص هر دون را
باده خواران به نیم جو نخرند این دو قرص درست گردون را
نخوت عشق را ز مجنون پرس تا که در سر چهاست مجنون را
گمرهی های عشق بردرد صد هزاران طریق و قانون را
ای صبا تو برو بگو از من از کرم بحر در مکنون را
گر چه از خشم گفته ای نکنم روح بخش این حماء مسنون را
شمس تبریز موسی عهدی در فراقت مدارهارون را
246
صد دهل می زنند در دل ما بانگ آن بشنویم ما فردا
پنبه در گوش و موی در چشمست غم فردا و وسوسه سودا
آتش عشق زن در این پنبه همچو حلاج و همچو اهل صفا
آتش و پنبه را چه می داری این دو ضدند و ضد نکرد بقا
چون ملاقات عشق نزدیکست خوش لقا شو برای روز لقا
مرگ ما شادی و ملاقاتست گر تو را ماتمست رو زین جا
چونک زندان ماست این دنیا عیش باشد خراب زندان ها
آنک زندان او چنین خوش بود چون بود مجلس جهان آرا
تو وفا را مجو در این زندان که در این جا وفا نکرد وفا
247
بانگ تسبیح بشنو از بالا پس تو هم سبح اسمه الاعلی
گل و سنبل چرد دلت چون یافت مرغزاری که اخرج المرعی
یعلم الجهر نقش این آهوست ناف مشکین او و مایخفی
نفس آهوان او چو رسید روح را سوی مرغزار هدی
تشنه را کی بود فراموشی چون سنقرئک فلا تنسی
248
گوش من منتظر پیام تو را جان به جان جسته یک سلام تو را
در دلم خون شوق می جوشد منتظر بوی جوش جام تو را
ای ز شیرینی و دلاویزی دانه حاجت نبوده دام تو را
کرده شاهان نثار تاج و کمر مر قبای کمین غلام تو را
ز اول عشق من گمان بردم که تصور کنم ختام تو را
سلسله ام کن به پای اشتر بند من طمع کی کنم سنام تو را
آنک شیری ز لطف تو خوردست مرگ بیند یقین فطام تو را
به حق آن زبان کاشف غیب که به گوشم رسان پیام تو را
به حق آن سرای دولت بخش بنمایم ز دور بام تو را
گر سر از سجده تو سود کند چه زیانست لطف عام تو را
شمس تبریز این دل آشفته بر جگر بسته است نام تو را
249
برچسب:
نویسنده: yaser
تاريخ: چهارشنبه
1 خرداد
1392 ساعت: 23:08